میگم ,تموم ,محتاج ,خیلی ,هفتهاین چند وقت که نیست کلا شبا خوابم نمیبره

دیگه چیزی نمونده تا آموزشیش  تموم بشه . هفته ی دیگه تموم میشه.

هر چقد هفته ی پیش زود گذشت امروز خیلی دیر تموم شد.

سرما خورده شدید. همش نگرانشم. امشب گفت شام ماکارونی خوردم

 حداقل اگه خونه بود یه چیز مقوی میخورد . سوپ . آبمیوه . 

زودتر خوب شو. 

هیچ موقع درمورد دغدغه هام براش نگفتم. نه اینکه کلا حرفی نزده باشما.... نه.. فقط تیتروار اشاره کردم بهشون

از وقتی رفته فهمیدم من خیلی بهش وابسته هستم. بعضی وقتا هستن کسایی که تو فقط بهشون عادت میکنی که باشن و اگه یه روز دیگه نباشن فکر و ذهنت رو درگیر خودشون نمیکنن اما ... این رابطه اینجوری نیس

این جدایی دوماهه باعث شد بفهمم که چقدر بیشتر از اونی که فکرش رو میکردم دوستش دارم. 

اینکه من چقدر محتاج حضورشم

محتاج اون 'جانم' گفتن های آرومشم.

محتاج شنیدن صداشم

شبایی که کابوس میدیدم یا میترسیدم بخوابم زنگ میزدم بهش کلی حرف میزد باهام تا خوابم ببره... شاید خنده دار باشه اما این دوماه دیدم چقد شباییی بوده که با ترس خوابیدم یا با ترس از خواب پریدم تا دست بردم که گوشی رو بردارم بهش زنگ بزنم یادم اومده که نیس.

من اگه قرار باشه که نداشته باشمش دیگه نمیتونم زندگی عادیم رو داشته باشم. تا کسی بهم گفت جانم اون میاد جلو چشمم. تا خواب پریشون دیدم ناخوداگاه اونو طلب میکنم... و این درست نیس که کل زندگیم به هجر وفراق بگذره...

من این روزها فقط منتظره یک معجزه م از جانب خدا

خدایی که تا الان باهامون بوده. براش کاری نداره که بخواد آخر این قصه رو خوب تموم کنه...

وقتی برگرده بهش میگم که حاضر نیستم یک ثانیه ازش دلگیر بشم یا قهر کنم

بهش میگم که صداش آرامبخش روحمه

بهش میگم که این روزها بیشتر و بیشتر و بیشتر قدرش رو دونستم و ناراحتم ازین که گاهی وقتا عشق و احساسمو پنهون کردم .

بهش میگم که پشیمونم که چرا کمتر بهش گفتم دوستت دارم

بهش میگم که خیلی دلتنگش بودم

بهش میگم که تازه به این حرفش رسیدم که جوری زندگی کن که انگار آخرین روز زندگیته

کاش این یک هفته زود تموم میشد....

 

منبع اصلی مطلب : دست نوشته های من
برچسب ها : میگم ,تموم ,محتاج ,خیلی ,هفته
اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

سایت :